پاتوق بچه باحالا

متن مرتبط با « خدا» در سایت پاتوق بچه باحالا نوشته شده است

خدااااااااااااااااااااااااااافظی

  • نیلوبلاگ

    چشماتونو ببندید و اون لحظه ای رو به خاطر بیارید که آخرین امتحان رو تموم کردید و برگه رو دادید به مراقب و با یه حس خَلاصی دارید میاید سمت خونه و واسه تابستون نقشه میکشید و هزارتا رویا … هووووووووووی عمو کجایی ؟ جلوی پاتو نگاه کن ؛سشنبه این هفته باید بری مدرسه … با سلاااااااااااااااام.دوستااااااان عزیزززززم ب خاطر درساااااام  تا عید نمیتووووونم پست جدییییییید بزارم ولی خووووووشحال میشم با نظراااااااااتتون منو شاااااااااد کنید.ممنووووووووووونم.دوسداااااار شما سعیده ...

    ادامه مطلب
  • و خداوند شب را مایه آسایش قرار داد...

  • نیلوبلاگ

    و خداوند شب را مایه ی آسایش قرار داد تا دردهایمان را به خواب شب بسپاریم. ولی ای کاش شب من فردایی نداشت!  که دوباره از سنگینی دردم طلب شبی دیگر کنم...   ...

    ادامه مطلب
  • خداوند مهربان!

  • نیلوبلاگ

    خدای عزیزم! چگونه شكر نعمات و محبت هایت را به جای آورم و چگونه بزرگی و کرمت را به قلم بیاورم در حالی که خود می‌دانی من کوچکتر از آنم كه بتوانم شكر مهربانی و بخشندگیت را به جای آورم و لیاقتش را داشته باشم. خدای عزیزم خود می دانی لیاقت و ظرفیت لطف و محبتت را بیش‌تر از این نداریم و گرنه تو دریای مهر و رحمت هستی و در بخشش و مهربانی، تو را كاستی نیست و قطره ای که از محبتت بر ما روا داشتی تنها جزئی از اقیانوس بیكران محبت توست.  خدایا! مرا ببخش، از آن كه چقدر دور هستم ز تو و هر بار که در مرداب های دنیایم غرق می شوم و سر بر دیوار بی کسیم می گذارم دوباره می شنوم که مرا می خوانی: غمگین نباش، دستت را به من بده و بلند شو، مواظبت هستم که زمین نخوری فقط دستت را از دستم رها نکن. ول...

    ادامه مطلب
  • لبخند خدا

  • نیلوبلاگ

    تکیه اش بر دیوار و با تنهاییش سر می کرد، دلش خیلی گرفته بود و تنهایی امانش نمیداد. طاقتش تمام شد و شروع به بد گفتن از خدا کرد، آنقدر گله کرد و بد گفت که خستگی وجودش را فرا گرفت انگار باید در تنهایی خود می سوخت و می ساخت. سر بر زانوهایش گذاشت و دل به تنهاییش سپرد. احساس اینکه هیچکس دردش را نمی فهمد سخت آزارش می داد و در ذهنش حرفهایش را مرور می کرد در میان این افکار، ناگهان! گرمی دستانی را بر شانه هایش حس کرد که با لطافت و مهربانی صدایش می زد: ای عزیزترینم از چه دردمندی؟ و از چه دلت گرفته ؟! مهربانم بگو، هر آنچه را که بر دلت سنگینی می کند بگو.. صدایش خیلی آشنا بود گویی که بارها این صدا را شنیده است، نگاهش را به نگاهش گره زد، باورش نمی شد، انگار تمام عمر در کنارش بود و تمام عمر، او بو...

    ادامه مطلب
  • خدایا با من بمان

  • نیلوبلاگ

    میخواهم از کسی بنویسم که حسابی دلم هوایش را کرده، از کسی که زندگی بدون او یعنی تباهی و پوچی... از خدایی که فراموشیش کار هر روزمان شده، خدایی که با تمام نشانه های زیبای وجودیش خیلی غریبانه در دل ها نشسته است. آنقدر غریب که انسان ها خود را قادر به انجام هر کاری میدانند بی آنکه ذره ای به این فکر کنند، دست و عقل و تمام اعضای بدن را خدا در اختیارمان قرار داده است. آری خدای من، خدای مهربان من، به خودت قسم من نیز گاهی سخت دلم می گیرد از اینکه چگونه به این دنیایی که تو آفریدی بد وابسته می شویم و دیگر هیچ چیزی جز خودمان ارزشی پیدا نمی کند! آنقدر وابسته زیبایی هایش می شویم که تک زیبای عالم را به باد فراموشی می سپاریم. خدایا خودت میدانی در سخت ترین لحظه هایم نیز از یادت غافل نبودم، ح...

    ادامه مطلب
  • پسرک شیطون و خدا

  • نیلوبلاگ

    کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام... بابی پسر خیلی شری بود و همیشه اذیت می کرد... مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره. مامانش بهش گفت: برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره یک سلام خدای عزیز اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. "دوستدار تو - بابی" بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. "بابی" ام...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خدای عزیزم، خدای مهربانم، مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، خداوند عالمیان، خداوند زیبایی ها، شکر نعمات، چگونه زیستن، | خدای مهربان، فراموشی، تنهایی، صدای آشنا، بغض و درد، آغوش خدا، لبخند خدا، | یاد خدا، طمع انسان ها، فراموشی، وابستگی دنیا، خلقت هستی، مطالب زیبا، خدای مهربان، | پسرک شیطون، خدا و پسرک شیطون، جایزه دوچرخه، مطالب زیبا، داستان کوتاه، رفتن به کلیسا، تولد بابی |